2 ماه پایان سال 92

خیلی خیلی وقته که هیچی اینجا نوشته نشده.خوب چون من خودم نمیتونم بنویسم پس تقصیر بر گردنه مامانمه.اما اینقدر مامان من درگیری توی این 2 ماه داشته که بهتره از تقصیرش بگذرم!

اول از همه از صجبت کردنم بگم که عالیه.هر کلمه ای رو که بشنوم تکرار میکنم.اونم 80 درصدش درسته .اگر هم در مواردی درست بقیه منظورم رو متوجه نشن بلافاصله با چند حرکت نمایشی حرفم رو میرسونم.تقریبا دیگه جمله میگم مثل :

بابا یفت = بابا رفت

مامان اومد

داداش خوابید

آراد بیه = آراد بره

و کلمه هم که خیلی زیاد بلدم مثل:

خوشدله = خوشگله

بخویم  = بخورم

 

صبانه = صبحانه

بپر = بپرم

کلمه ها خیلی زیاده ومامانم الان همشون رو یادش نمیاد که بنویسه.

اما از 15 اسقند براتون بگم که بعد از 2 شب ناله شبونه که مامان و بابا دقیقا متوجه دلیلش نشده بودن یک روز صبح که از خواب بلند شدم مامانم دید که چشم راستم تمام ترشح داده و اصلا باز نمیشه.ترشحات بینیم هم به شدت عفونی شده بود.از اون روز ظهر تب هم کردم.اما چون روز 5شنبه بود  و دکتر بدرد بخوری هم طبق تجربه های قبلی در روزهای تعطیل پیدا نمیشد مامان و بابا آنتی بیوتیک زیترومکس رو طبق سرماخوردگی قبلیم و اینکه دکتر گفته بود در صورت دیدن همین علایم برام شروع کردن.

اما روز شنبه بعد از گذشته 2 روز من همچنان با تب 40 درجه و حتی گاهی 40.2 هم میشدم.اونم با شیاف استامینوفن بعد از 1 ساعت....خیلی شرایط بدی بود.مامانم دیگه غیز از پاشویه و لباس کم کردن و دستمکال خیس رو پیشونی گذاشتن و....نمی دونست چی کار کنه و فقط بالای سر من نشسته بود و گریه میکرد...

ظهر من رو بردن دکتر ...دکتر با توجه به تب بالا و گلویی که بعد از 2 روز آنتی بیوتیک خودن پر چرک بود تجویز آزمایش خون داد و معلوم شد که عفونت و التهاب حدود 10 برابر از حالت نرمال در بدنم بیشتره و ......من تو بیمارستان لاله بستری شدم....

روزهای خوبی نبود....رگ گرفتن.....ورم چشمها بعد از یکروز به دلیل تزریق سرم زیاد!......تزریق آنتی بیوتیک و حساست داشتن به اون.... بیقراری های من....همزمان مریض بودن مامانم که انگار از من گرفته بود اما هیچ کس جز مامان نمیشد پیشم بمونه... خلاصه 3 شب رو در بیمارستان گذروندم....اما با شک و تردید دکتر با تجویز یک دوره آنتی بیوتیم دیگه به خونه رفتم.....

حالا من که به شدت ضعیف شده بودم اومدم به خونه .اما 3 روز بعد دوباره تب کردم.... مامان و بابا دیگه واقعا نمیدونستن چی کار کنن؟... رفتیم پیش یک متخصص بیماریهای عفونی کودکان و دوباره بررسی ها شروع شد...دکتر گفت میتونه یه ویروس دیگه باشه.اما اطمینانی نیست...پس آنتی بیوتیک دوباره عوض شد! این میشد چهارمین آنتی بیوتیک من....

البته از شب همون روز اسهال شدید شروع شد...اختمال دادن که از آنتی بیتوتیک باشه اما با توجه به اینکه داداشم 2 روز بعد به شدت اسهال و استفراغ گرفت 90 درصد من این ویروس رو از بیمارستان به خونه آورده بودم.

2 روز بعد آزمایش خون مجدد دادم تا معلوم بشه التهاب و عفونت بدن پایین اومده.حالا بماند که تا گرفتن جواب آزمایش مامان  و بابا و مامان جونها و بابا جونهام چی کشیدن...و بعد خبر خوش بابام که عدد آزمایشم کاملا بهبود رو نشون میداد و بعد جیغ و گریه ی مامانم....بعد از اون کم کم حالم رو بهبود رفت ...و یک هفته بعد از عید هم داروم ادامه داشت.

ولی خدا هیچ وقت از اون ویروس نصیب کسی نکنه....

هیچ وقت هیچ بچه ای رو مریض نکنه و از همه مهمتر راهی بیمارستان نکنه..

و خدا رو هزار مرتبه شکر که اون روزهای سخت و عذاب آور تموم شد.

 

/ 0 نظر / 10 بازدید