انداختن آینه!!!

شیطون شدم.همه چی رو میریزم...از همه جا بالا میرم...دست توی پریزهای برق میکنم.... می پرم وسط حمام و دستشویی....در جا کفشی باز میکنم و کفشها رو مرتب میکنم!!!

دیروز در ادامه همین شیطنتها در عرض یک ثانیه با کشیدن رو میزی روی میز آینه اتاق مامانم اینها آینه روی میز رو انداختم و خدا میدونه که بر مامان در اون یک دوثانیه تا به من برسه چی گذشت که ببینه چه اتفاقی برام افتاده .اما خدا رو هزار مرتبه شکر که من کنار میز آینه بودم و آینده از روبرو افتادو من چیزیم نشد.اوه

جدیدا وقتی داداشم تو خونه باشه همش میخوام کنارش باشم.همه چی رو بدم دستش... غذاش رو بدم بخوره.لباسهاش رو بدم تنش کنه!! خلاصه تا جایی پیش میرم که از بس کلافه بکشه داد بزنه و بگه آراد نمیخوامممممممممممممممم...بعد من نگاهش میکنم و یک داد توی صورتش میزنم که اااااااااااااااااااااا بعد دوباره به کارم ادامه میدم و به هیچ صورتی کوتاه نمیاد.

تا جایی که میبینین داداشم 5 تا بلوز و شولوار رو تنش کرده برای اینکه من بهش زور کردم بپوشه!!!!!!

خوب دوسش دارم.دلم نمیخواد سرما بخوره یا غذاش رو نخورده پاشه بره.... برای همین هم بشقابش رو دستم میگیرم و دور خونه دنبالش راه میرم.حالا بماند که بشقاب چقدر توراه کج میشه و چقدر غذا میریزه!!!

خوردن شیر پاستوریزه رو هم شروع کردم.

البته اگزماهام هم از شروع پاییز به شدت بالا رفته و حسابی اذیتم میکنه و دائم در حال خاروندن صورت و گردنم هستم.

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
مامان پوریا و آریا

ای جااااااان [ماچ]..داداش کوچولوهای زورگو [خنده] آریا دوغ می خوره اما شیر پاستوریزه نمی خوره یکی دو باری دادم نخورد و ریخت زمین دیگه اصرار نکردم اما از صبح تا شب و از شب تا صبح چسبیده به منه و شیر می خوره یک بار خواستم از شیر بگیرمش یه کولی بازی ای دراورد که پشیمون شدم[لبخند]

مامان پوریا و آریا

وای خدا رحم کرده ...من که میگم این بچه ها فرشته نگهبان دارن والا با این شیطنت هاشون معلوم نبود ..... خدا حافظ همه اشون باشه [قلب]