در آستانه ی 2 سالگی

دیگه چند روزی بیشتر تا 2 سالگی من نمونده.اما اینقدر هر روز من پره از حرکات و حرفها و کارهای جدیدی که مامانم اصلا فرصت نوشتن اینجا رو نداره.

من الان یه پسر کوچولویی هستم که با لحن و صدای بچگونه تمام حرفهای بزرگها رو تکرار میکنه.البته نه اینکه ندونه کجا و چی بگه .نه اصلا بلکه دقیقا به وقتش از کلمات استفاده میکنه.

وقت بیرون رفتن 4 نفرمون از خونه

بابا : من میرم پارکینگ ماشین رو بیرون بیارم شماها چند دقیقه ی دیگه بیاین.

آراد (در حال دویدن به سمت جاکفشی ) : وایسا....بابا ...آراد میاد

بابا متوجه نشد و در رو بهم زد ...

آراد با حالت خیلی ناراحت : ای بابا!!!!دیدی؟؟ یفت(رفت)

 

موقعی که چیزی رو میخواد به دیگران بده بخورن

بفرمایین....بفرمایین......

میسی....میسی (مرسی)

خواش میونم....خواش میونم....(خواهش میکنم)

 

وقتی که آراد رو صدا کنیم

مامان : آراد ؟؟آراد؟؟

آراد : بیه؟بیه؟  (بله)

مامان : بیا پسرم

آراد (بلافاصله میاد) : بیه مامان؟ آراد اومد....

/ 0 نظر / 14 بازدید