ماجرای مسلمانی من...

خوب من بالاخره در یکماه و نیمگی مسلمان رسمی شدم:)

این ماجرای خ.ت.ن.ه من که هی عقب می افتاد بالاخره انجام شد و روز شنبه 24 تیر ما خانواده 4 نفری رفتیم بیمارستان لاله و آقای دکتر منو برد اتاق جراحی  بعد از 20 دقیقه منو تحویل مامان و بابا دادن.اما چشمتون رو بد نبینه که من بیمارستان رو روی سرم گذاشتم ...

اینقدر جیغ میزدم که نگو.مامانم که حسابی وحشت کرده بود و رفت و سر پرستارها داد زد که مسکن کم به این بچه دادین که داره اینجوری گریه میکنه.خلاصه پرستارها سریع اومدن و به من استامینوفن دادن .اونروز تا شب حسابی جیغ  وداد راه انداختم.اما خدا رو شکر دیگه از شب به بعد مشکلی نداشتم.

/ 0 نظر / 9 بازدید