استقلال

بله استقلال...حتما که استقلال نباید این باشه که خونه بگیری و بری تنها زندگی کنی! استقلال من این بوده که الان 3 شبه که اتاقم از مامان و بابا جدا شده.البته با داداشم توی یک اتاق هستم.اما خوب همینم یک مرحله بزرگ از زندگی من بوده.

البته اینجا ننوشتم اما من 3 هفته ای هست که شیشه شیرم رو هم ترک کردم.مامانم یک روز وقتی من دلم شیر میخواست هرچی گشت نتونست که شیشه شیرم رو پیدا کنهدروغگو و من رو صدا کرد که باهم بگردیم. مثل همیشه که وقتی من و مامانم دنبال یک چیزی میگردیم اون رو صدا میکنیم (مامانم بهم یاد داده که صداش کنیم مثلا با صدای بلند بگیم...شیشهههههههههههههههه....شیشههههههه جونم....کجایی؟) اما شیشه من پیدا نشد و من با غم زیاد قبول کردم توی لیوان بخورم و بعد از 2 قورت گفتم شیر نمیخوام.

اما یک لیوان داشتم که در پوش داشت و مال بچگیهام بود مامانم اون رو به من نشون داد و گفت میخوا با این شیشه بچه گیهات شیر بخوری؟منم یه حس عاطفی گرفتم و گفتم: آخی...مال بچه گیهامه!!!!بعد قبول کردم و باهاش شیر خوردم و از اون به بعد اون شد جایگزین شیشه شیرم...حتی تا چند روز پیش بهش شیشه میگفتممتفکر

خوب برگردیم به موضوع اتاق خواب:

مامانم که دیگه دید داره برای جداکردن من از  خودش دیر میشه سریع طی یک اقدام ضربتی سرویس تخت و کمد داداشم رو فروخت و خانواده رو برای خرید سرویس جدید منتها با 2 تخت به یافت آباد راه انداخت....

خلاصه پس از گشتنتهای بسیار مامان و بابا 2 تا تخت و یک کمد و یک کتابخونه برای اتاق من و هیراد خریدن.روی سه شنبه هم وسایلمون رو آوردن و الان اتاقمون حسابی خوشگل شده.

فعلا توی این 3 شب 2شبش رو مامان و یک شبش رو بابا رو زمین اتاق خوابیدن تا من کم کم بتونم به دوری از اونها عادت کنم..

/ 0 نظر / 8 بازدید