آراد به مهدکودک می رود

خوب بعد از گذشت اینهمه وقت اومدم بگم که من مهدکودکی شدم.

محل کارم مامانم بعد از سالها تلاش پرسنل بالاخره مهدکودک رو راه اندازی کرد. یه ساختمون خوشگل رنگ و وارنگ با اتاقهای بزرگ و پر از نور. با یک حیاط نقلی که توش تاب و سرسره داره و مشرف به یک فضای بزرگ سر سبز که از نظر ما بچه ها جنگل به حساب میاد.

ماه اول که اردیبهشت بود رو با سه روز در هفته شروع کردم. البته چند روز اولش رو هم مامانم پیشم بود و زیاد هم نمیموندیم تا خسته نشم. اما کم کم مدت زمان موندنم رو بیشتر کرد و خودش ازم جدا شد. تا 3 هفته اول صبحها کمی گریه و ناراحتی داشتم. اما خدا رو شکر ماه دوم مشکل حل شد و با خنده بدون هیچ اعتراضی وارد مهمدکودکم میشم. البته خودم بهش میگم کودکان!!!

توی این دو ماه اردیبهشت و خرداد 2 بار مریض شدم. اولین بار اسهال و استفراغ شدید بود که در عرض یک روز 6 بار بالا آوردم. تا اینکه آمپول ضذ تهوع بهم زدم و حالم بهتر شد.

دومین بار هم سرما خوردم و آنتی بیتوتیک مصرف کردم. به هر حال این هم از اثرات مهدکودکه دیگه.

/ 0 نظر / 15 بازدید