Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers عطر زندگی

عطر زندگی
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

مامان : آراد میخوای چه کارتونی نگاه کنی؟

آراد : منگِ عبوتی (مرد عنکبوتی)!!!

-------------------------------------

آراد : مامان ....چرا کبوترا خونه ندارن؟

مامان : چرا پسرم خونه دارن.اونا روی درختها برای خودشون لونه درست می کنن

آراد: نه اینا خونه ندارن.ببین پشت پنجره هستن.....

مامان : خونه دارن مامان اما گاهی پشت پنجره ها میشینن...

آراد : چرا نمیرن توی خونشون بشینن.

مامان : آخه دلشون میگیره همش تو خونه باشن دوست دارن گردش برن....

آراد : اما من فکر میکنم اونا خونه ندارن!

----------------------------------

آراد : مامان می دونی وقتی مردا آدامس میخورن مزه آدامسشون زود تموم نمیشه. اما مزه آدامس بچه ها زود تموم میشه

مامان : راست میگی پسرم؟

آراد : آره مامان منم که مرد بشم...بزرگ بشم.....گدم(قدم) بلند بشه...اندازه گد(قد) تو بشه دیگه مزه آدامسم زود تموم نمیشه! الان خیلی کوچولو ام برای همین مزه آدامسم زودی میره

نوشته بابا برای آراد :

بابا، بزرگ که بشی باید یاد بگیری شیرینی آدامسهای زندگی زود تموم میشه اما این تویی که باید همیشه از جویدن اونها مثل روز اول لذت ببری و گرنه جویدن آدامسهای بیمزه خیلی زود آدم رو خسته میکنه.

-------------------------------

 

[ ٦ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

خوبم. صبحها ساعت 7:00 توی خواب مامانم لباسم رو عوض میکنه و بابام بغلم میکنه و توی ماشین میگذاره و مامانم منو با خودش میاره محل کارش.گفته بودم که مهدکودک محل کار مامانم میرم.

خوبه.محیطش خیلی شاده. دوسش دارم در تمام این 4 ماه به جز 2 هفته اول دو تا سه بار بیشتر نشده که بگم نریم مهدکودک که همش هم به خاطر کم خوابی بوده..

توی مهد کلاس زبان داریم.کلاس موسسه دانا داریم که هر هفته در مورد موضوعات مختلف برامون برنامه داره مثل, حیوانات, گیاهان, آشپزی و....کلاس موسیقی داریم.باهامون بلز کار میکنن.البته تا الان مشغول یادگیری داستان نتها بودیم و حالا بلز. گرچه مامان من خیلی تمایلی به آموزش موسیقی مهد نداره. آخه داداش هیرادم 2 سال و نیم پارس برای موسیقی رفت اما خوب الان ساز رو گذاشته کنار! به هرحال مامانم شاید یک کمی بدبین شده!

یک عالمه کاردستی با دور ریختنیها درست میکنیم.حتما تو یک فرصت عکس های اونها رو اینجا میگذارم.

یه سفر هم توی تابستون داشتیم که خیلی بهم خوش گذشتم و حسابی آب بازی کردم.

 

[ ۱۱ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

خوب بعد از گذشت اینهمه وقت اومدم بگم که من مهدکودکی شدم.

محل کارم مامانم بعد از سالها تلاش پرسنل بالاخره مهدکودک رو راه اندازی کرد. یه ساختمون خوشگل رنگ و وارنگ با اتاقهای بزرگ و پر از نور. با یک حیاط نقلی که توش تاب و سرسره داره و مشرف به یک فضای بزرگ سر سبز که از نظر ما بچه ها جنگل به حساب میاد.

ماه اول که اردیبهشت بود رو با سه روز در هفته شروع کردم. البته چند روز اولش رو هم مامانم پیشم بود و زیاد هم نمیموندیم تا خسته نشم. اما کم کم مدت زمان موندنم رو بیشتر کرد و خودش ازم جدا شد. تا 3 هفته اول صبحها کمی گریه و ناراحتی داشتم. اما خدا رو شکر ماه دوم مشکل حل شد و با خنده بدون هیچ اعتراضی وارد مهمدکودکم میشم. البته خودم بهش میگم کودکان!!!

توی این دو ماه اردیبهشت و خرداد 2 بار مریض شدم. اولین بار اسهال و استفراغ شدید بود که در عرض یک روز 6 بار بالا آوردم. تا اینکه آمپول ضذ تهوع بهم زدم و حالم بهتر شد.

دومین بار هم سرما خوردم و آنتی بیتوتیک مصرف کردم. به هر حال این هم از اثرات مهدکودکه دیگه.

[ ٢ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٩:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

شبها موقع خواب:

-بابا: آراد نمیخوای بری تو تختخت بخوابی؟

آراد : هنوز خوابم نیمیاد..

مامان : میخوای بیام نازت کنم تا خوابت ببره؟

آراد : اول یه کوشولو کنارت بخوابم بعد برم.

-----------------------------------------------------

بعد از اینکه کمی پیش مامان دراز میکشه و مامان رو بوس میکنه:

آراد : خوب دیده(دیگه) بسه!برم تخت خودم. مامان بیا نازم کن.

آراد توی تخت خودش دراز میکشه .

مامان سرش رو آروم نوازش میکنه.

آراد : ای وای!! یادم رفت قرص یخیم رو بخورم (لازم به توضیح هست که چون بزرگترها قرص موقع خواب میخورن آراد هم بصورت نمایشی یک ذره کوچیک نون یخ زده از تو فریزر برمیداره و مثل قرص با آب میخوره!!!)

-------------------------------

بعد از خوردن قرص یخی! به تختش میره...مامان دوباره سرش رو نوازش میکنه

آراد : خوب دیده(دیگه) بسه.حالا برو!

-----------------------------

چند ثانیه بعد.........آراد از اتاق خودش داد میزنه

آراد : بابا....بابا

بابا : بله؟

آراد : مامان رو صدا کن!!!!!!!!!!!!!!

بابا : خوب خودت صداش کن....

آراد : نه تو صداش کن....

بابا: مامانش ببین آراد کارت داره

مامان : بله آراد؟

آراد : مامان من چرا خستگیم نمیره؟؟؟

مامان : آخه مامان جان دو دقیقه هم نشده که رفتی تو تختت! بخواب خستگیت میره

آراد: خوب من الان خوابیدم دیگه

مامان : نه منظورم اینه که خوابت ببره خستگیت میره...

آراد : آها.......

و این دیالوگ هر شب بدون استثناء تکرار می شود!!

[ ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

بله استقلال...حتما که استقلال نباید این باشه که خونه بگیری و بری تنها زندگی کنی! استقلال من این بوده که الان 3 شبه که اتاقم از مامان و بابا جدا شده.البته با داداشم توی یک اتاق هستم.اما خوب همینم یک مرحله بزرگ از زندگی من بوده.

البته اینجا ننوشتم اما من 3 هفته ای هست که شیشه شیرم رو هم ترک کردم.مامانم یک روز وقتی من دلم شیر میخواست هرچی گشت نتونست که شیشه شیرم رو پیدا کنهدروغگو و من رو صدا کرد که باهم بگردیم. مثل همیشه که وقتی من و مامانم دنبال یک چیزی میگردیم اون رو صدا میکنیم (مامانم بهم یاد داده که صداش کنیم مثلا با صدای بلند بگیم...شیشهههههههههههههههه....شیشههههههه جونم....کجایی؟) اما شیشه من پیدا نشد و من با غم زیاد قبول کردم توی لیوان بخورم و بعد از 2 قورت گفتم شیر نمیخوام.

اما یک لیوان داشتم که در پوش داشت و مال بچگیهام بود مامانم اون رو به من نشون داد و گفت میخوا با این شیشه بچه گیهات شیر بخوری؟منم یه حس عاطفی گرفتم و گفتم: آخی...مال بچه گیهامه!!!!بعد قبول کردم و باهاش شیر خوردم و از اون به بعد اون شد جایگزین شیشه شیرم...حتی تا چند روز پیش بهش شیشه میگفتممتفکر

خوب برگردیم به موضوع اتاق خواب:

مامانم که دیگه دید داره برای جداکردن من از  خودش دیر میشه سریع طی یک اقدام ضربتی سرویس تخت و کمد داداشم رو فروخت و خانواده رو برای خرید سرویس جدید منتها با 2 تخت به یافت آباد راه انداخت....

خلاصه پس از گشتنتهای بسیار مامان و بابا 2 تا تخت و یک کمد و یک کتابخونه برای اتاق من و هیراد خریدن.روی سه شنبه هم وسایلمون رو آوردن و الان اتاقمون حسابی خوشگل شده.

فعلا توی این 3 شب 2شبش رو مامان و یک شبش رو بابا رو زمین اتاق خوابیدن تا من کم کم بتونم به دوری از اونها عادت کنم..

[ ٢٩ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

مامان : آراد ما چجوری رفتیم کیش؟

آراد : اول رفتیم سوار اتوسبان (اتوبوس) شدیم بعد رفتیم سوار همی پاپا (هواپیما) شدیم.بعد همی پاپا رفت بالا ...رفت تو آسمون....بعد اومدش زمین ...بعد ما رفتیم کیش..

----------------------

آراد : مامان بیا اتاق بازی تنیم (کنیم)

مامان : آراد من خیلی کار دارم...خودت برو ..منم کارم تموم شد میام.

آراد : نه....بیا ...بیا بازی...یه کوچولو (با انگشتش هم یک کوچولو رو نشون میده)...بیا... اصن (اصلا) بیا گول (قول) بده یه کوچولو بازی کنیم ( برعکسه! به جای اینکه اون قول بده مامان باید قول بده!)

-------------------

آراد مشغول بازی با خودش :

آراد: من چه نازم...من چه خوشدلم(خوشگلم).....من چقد خوبم....پسر نازم.. عسیسم (عزیزم)....من چه نازم ....(و همینطور تا دقایقی این تعاریف ادامه دارد)

[ ٢٤ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

صبح از خواب بیدار شده و مامان غرق خواب:

آراد: مامان ....یه فتری (فکری) دارم....

مامان : خوب؟؟؟

آراد: دوست داری رو زمین ببخوابی؟؟؟

مامان: برای چی؟؟

آراد: بریم اتاق هیاد(هیراد)...تو رو زمین بیخواب..منم بازی تنم(کنم)

......

آراد: مامان یه فتری(فکری) دارم..

مامان: چی؟

آراد :  بریم سراغ هیاد(هیراد) ...بیدارش تنیم(کنیم)!!

مامان : گناه داره خوابش میاد...

آراد: نه دیگه ..باید بیدارشه درس بخونه!!

............

 


ادامه مطلب
[ ۱۸ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
[ ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

صبح زود موقع رفتن به خونه مامان جون:

آراد: مامان داداشی بیدار نیمیشه؟ بلندش تن(کن)

مامان : تو برو بلندش کن....

آراد میره و بعد از چند ثانیه برمیگرده:

آراد: من نیتونم (نمیتونم) ....من توچولوام( کوچولوام)

مامان: نه عزیزم..تو بزرگی ...برو صداش کن خودش بیدار میشه.

آراد لبه تخت داداشش میشینه اونهم دقیقا به شکلی که مامان و باباش میشینن تا داداشش رو بیدار کنن.همینطور که با سختی به یکطرف نشسته با دستش موهای داداشش رو ناز میکنه و میگه:

آراد: پشرم (پسرم)...گلم....پاشو...میخوایم بریم ددر....پشرم(پسرم) پاشو دیده(دیگه)!!

======

آراد مشغول چسبوندن خمیرهای به ارگ هست.مامان یکدفعه میبینه و میگه:

مامان: آراد این چه کاریه؟ارگ خراب میشه.خمیر بین دکمه ها گیر میکنه.دیگه این کار رو نکن مامان...

آراد( با اخم و قیافه ی حق به جانب):

نیخوام(نمیخوام)...اصن(اصلا) نیخوام(نمیخوام)....برو.....برو....برو تو اتاق!!!....اه..اه.. اعشابم(اعصابم) خورد تردی(کردی)!!!

====

آراد هر نوع وسیله ای که کوچکترین پیاهتی به میکروفون رو داشته باشه دستش میگیره و شروع میکنه با صدای بلند آواز خوندن...متن آوازش هم میتونه هر جمله یا حرفی که بلد باشه باشه.بعد هم به همه میگه:

 دست بزنین!...دست بزنین!!

بعد جلوی همه یک تعظیم کوجولو میکنه و میگه : ممنون.....میسی(مرسی)

[ ۱۸ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]

من آراد 2 سال دارم!

بله 2 سال از زندگی من گذشت و وارد سومین سال زندگیم شدم.

آراد 2 ساله شیرینه....خیلی شیرینه.هر جا میره همه عاشقش میشن.حتی کافیه تو پارک فقط از جلوش رد بشن اما حتما بوسی براش میفرستن ...بای بایی باهاش میکننن ...و یا به مامانش میگن براش اسفند دود کنه.البته نه اینکه فکر کنین خوشگله ...ولی انگار قدرت جذبش بالاست...

آراد 2 ساله قشنگ جمله سازی میکنه و حرفهاش رو میزنه.هرکی هرچی بگه تکرار میکنه.عین یه طوی شیرین زبون.حالا اگر اون طرفش داداشش باشه که مثلا داره با مامان یا بابا صحبت میکنه آراد مثل آینه ی اون عمل میکنه و حتی حرکاتش رو هم تکرار میکنه.

و جالبتر از همه اینکه هنوز آراد دوست نداره خودش رو من صدا کنه و همه جمله هاش در مورد خودش اینطوریه...آراد میاد...آراد دوست نداره...آراد خسته هست!

آراد 2 ساله غذا خوب نمیخوره .برعکس آراد یکساله که غذا خوردنش خوب بود و فقط مشکلش وزن نگرفتن بود اما آراد 2 ساله غذا نمیخورهو خوب طبیعتا وطن نمیگیره دیگه.اما قدش بلند میشه. چون عاشق شیر هست و همش شیر میخوره.

و اصل مطلب اینکه:

 تولد 2 سالگی من مبارک

اما روز تولد من و داداشم یعنی 8 خرداد مامان و بابا یه سفر 2 روزه ترتیب دادن و ما رو به روستای تاریخی ابیانه بردن.خیلی خوش گذشت. من داداشم حسابی بازی کردیم..

یه عالمه سنگ توی آب پرت کردم.

[ ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مامان هیراد و آراد ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پسرم، چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی؟ بیا تو را روی دوشم بنشانم. آن وقت دورتر از من می بینی. آن وقت به جای هردومان می بینی. حالا تو به من بگو در آن دوردستها چه می بینی؟
صفحات دیگر
امکانات وب